ع.ش.ق
بعضیا با غم به دنیا میان اما این شادیه که همیشه باهاش زندگی میکنن... بعضیام مثل من نهایت غمن باید غمگین باشن اصلا اگه اونا غم نداشته باشن زندگی چرخش نمی چرخه و این یه درده... دوران شادیم زیاد نبود نور دچار یه مشکل بد شده که به خاطرش می خواد ترکم کنه حاضر نیست با هم مشکلات رو حل کنیم و این منم که دوباره به سمت تاریکی میرم من بی هویت... نور یادته اون شب توی دغدغه ی تنهایی دوبارم چی زمزمه کردم؟ چرا باورت نشد که من عاشقت شدم چرا باورت نشد... چرا باورت نشد... یه کم بزرگتر شدم شاد بودم اما نه مثل بچگیام میخندیدم اما نه از ته دل چون تولدام دیگه قشنگی اون روزا رو نداشت تلخ بود سرد بود دنیا برام سیاه شده بود... اما الان دیگه نه الان احساس میکنم یه دنیا خوشحالم یه دنیا شاد بدون هیچ غمی منمو یه حس قشنگ یه روح بزرگ یه شب به یاد موندنی با خودم و خدا و نورامید... همه چی آرومه تو به من دل بستی....این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....همه چی آرومه....غصه ها خوابیدن.....همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....پیشم هستی حالا به خودم می بالم.....تو به من دل بستی از چشات معلومه....من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....تشنه چشماتم منو سیرابم کن....منو با لالایی دوباره خوابم کن....بگو این آرامش تا ابد پابرجاست....حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست....همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....پیشم هستی حالا به خودم می بالم....تو به من دل بستی از چشات معلومه....من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....همه چی آرومه تو به من دل بستی .....این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....همه چی آرومه غصه ها خوابیدن....شک نداری دیگه تو به احساس من از نور ممنونم فهمیدم که خیلی منو دوست داره. آهان راستی... مدیریت صنعتی دانشگاه تهران نور بهم میگه خاونم مهندس خندم میگیره خنده خوشحالی... امیدوارم همه شاد باشید تا وقتی او را نبینی نمی فهمی که چه دنیای بزرگ و بی انتهایی در پشت چشمان خورشید گونه اش پنهان گشته وقتی به چشمهایت خیره می شود نور در قلبت اشراق میکند او حسی است فراتر از انسان گونگی گاه با خود می اندیشم او انسان نیست ماورای بشریت است او خود عشق است که بر این تاریکی از همه چیز بریده تجلی کرده کاش خواب نباشد که اگر اینبار از خواب برخیزم دیگر توان ایستادن بر پاهایی که به توان نور برخاسته را ندارم. بارها زخم خوردم آنگونه که هرگاه نور اشراقم میکند از درز زخم های کهنه ام روشنی بیرون میزند.نور می خواهد بر زخم هایم مرحم بگذارد اما من نمی خواهم این ها یادگار اعتماد هاییست که بر آدم های معطل نه معلق در خودشان کرده ام عشق دادم قلب دادم پاکی و صداقت دادم و سوختم و تنها با تنهایی نالیدم با او سخن گفتم و آن ناانسان ها بر من خندیدند و تنهایی برای تاریکی اش گریست و صبوری کرد... از نور می گفتم که چقدر دوست داشتنی است از روزی که گفتم او آمده ناانسان ها همه حسودیشان شد.حرف هایشان مثل انگشت جادوگری عفریت زاد بود که می آمد بر زخم هایم نمک می پاشید و فشار می آورد تا درد بکشم اما دیگر تاریکی نبودم که درد بکشم من اشراق کرده ام من روشناییم یاد نور دردم را درمان میکند گرمایش وجودم را از سوز سرما نجات می دهد حتی اگر از من دور باشد فکرش آرامش بخش دل عاشق شده ی تاری...نه نه روشنایی است شب ها به لبخند او به خواب میروم و صبحگاهان به تشعشع او از خواب بر می خیزم. نور خود من است با من است... پ.ن:نور چه خوب است که تو را دارم کاش خواب نباشی... روز اول:نور دستان تاریکی را فشرد روز دوم:نور بر تاریکی اشراق کرد روز سوم:تاریکی عاشق شد روز چهارم:تاریکی گریه نکرد او دیگر می خندید روز پنجم:نور نام تاریکی را روشنایی نهاد روز ششم:نور سوگند خورد که برای همیشه بر روشنایی اشراق کند روز هفتم:روشنایی دیگر درد ندارد آرام است و عاشق... حالا انگار نوبت من است که بروم در پس همه پیچ های بی بازگشت گم شوم.انقدر گم شوم تا خودم هم خودم را پیدا نکنم. دلم انگار میخواهد بی برگشت ترین قصه ها را بنویسد.بی برگشت ترین قصه هایی که تو را همیشه در خم تاریک کوچه تنها میگذارد.میروم و تمام خاطراتم را برای تو می گذارم . میدانم ...خوب میدانم گریه خواهی کرد در یکی از آن شبهای تنهایی تاریکی که کسی نیست تا دل به شکوه هایت بدهد...یا شاید در یکی از آن غروبهای پاییزی که از هم آغوشی تلخی باز میگردی...یا درصبحی که خسته دست در جیب بی هدف دور خودت میچرخی... اما شما که به دنبال تاریکی میگردید بدانید تاریکی بعد از آن روزهای دردناک تنهایی آن روزها که لگد می خورد کسی از نور آمد و دست هایش را گرفت تاریکی عاشق شد عاشق نور... تاريكي تنهاست.تنهاي تنها... تاريكي خسته است.خسته ي خسته... کي اشکاتو پاک ميکنه بهش بگید تاریکی دیگه موفقیتی جز کنار اومدن با خدا نداره تا قبول کنه که بزاره بمیره تویی که نمی شناسمت لعنت کن اصلا همه لعنت کنید!!!! دعا کنید تاریکی بمیره!!!! لعنت به تاریکی که نامرده لعنت به تاریکی که دروغ می گه لعنت به تاریکی که خیلی بده امیدوارم تاریکی درد بکشه و بمیره "سلام وب قشنگی داری" و من نیز به زور پاسخ گویم: "سلام مرسی که سر زدی.شاد زی..." آری شاد زی و نفهم که تاریکی چه می کشد درد می کشد... همه تنهایم گذاشتند تو نیز به آن سوی دنیا برو جایی کهمن را تمام می کنی. تاریکی مدت هاست که تنهاست...
بعضی آدما اول زندگیشون تا یه دوره ای شادن بعد یه حادثه ی تلخ واسه همیشه غمگینشون میکنه...
گله کم نمی کنم ، آخه نیست دست خودم
چرا باورت نشد تو نگاه آخرم
یه صدا بود که می گفت ، تو بری ، در به درم
چرا باورت نشد که من عاشقت شدم
گله کم نمی کنم ، آخه نیست دست خودم
چرا باورت نشد تو نگاه آخرم
یه صدا بود که می گفت ، تو بری ، در به درم
چرا باورت نشد یا نخواستی بمونی
بی تو می میره دلم ، کاشکی اینو بدونی
کاشکی اینو بدونی
بی تو دیوونه شدم ، با تموم غصه ها ، بی تو هم خونه شدم
چرا باورت نشد یا نخواستی بمونی
بی تو می میره دلم ، کاشکی اینو بدونی
کاشکی اینو بدونی
بی تو دیوونه شدم ، با تموم غصه ها ، بی تو هم خونه شدم
چرا حرف دلت رو به زبون نمیاری
تو چشام نگاه کن و بگو دوستم نداری
باید فراموشت کنم ، بگو تا شاید بتونم
باور کنم رفتنت رو ، نامه هات رو بسوزونم
چرا باورت نشد یا نخواستی بمونی
بی تو می میره دلم ، کاشکی اینو بدونی
کاشکی اینو بدونی
بی تو دیوونه شدم ، با تموم غصه ها ، بی تو هم خونه شدم
چرا باورت نشد یا نخواستی بمونی
بی تو می میره دلم ، کاشکی اینو بدونی
کاشکی اینو بدونی
بی تو دیوونه شدم ، با تموم غصه ها ، بی تو هم خونه شدم
چرا باورت نشد...
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم![]()
گریه خواهی کرد در هجوم همه خاطراتی که حضور تو کمرنگ ترین نقطه های آن است و این منم که تمام خط خطی های پررنگم را میبارم بر روزهایت.گریه خواهی کرد...
و من جای خالی م را به تو خواهم داد
و انتقام تمام جاهای خالی تو را خواهم گرفت
شبا که غصه داري
دست رو موهات کي ميکشه
وقتي منو نداري
شونه ي کي
مرهم هق هقت ميشه دوباره
از کي بهونه ميگيري
شباي بي ستاره
برگ ريزوناي پاييز
کي چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع ميکنه
برگاي زرد و خسته
کي منتظر ميمونه
حتي شباي يلدا
تا خنده رو لبات بياد
شب برسه به فردا
کي از سرود بارون
قصه برات ميسازه
از عاشقي ميخونه
وقتي که راه درازه
کي از ستاره بارون
چشماشو هم ميذار
نکنه ستاره اي بياد
ياد تو رو نياره
لعنت به تو كه نامردي
لعنت به تو كه دروغگويي
لعنت به تو كه خيلي بدي
لعنت به تو كه ...
ولي موفق باشي.

بعضی از آدما هیچ وقت تو زندگیشون غم نمی بینن همش شادن همش خوشحالن بی هیچ دغدغه ای...
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت
12:17 توسط روشنایی| |
بچه که بودم روزهای تولدم برام خیلی قشنگ بود مادرم همیشه منو می برد به یک لباس فروشی و برام زیبا ترین لباس رو می خرید و پدرم زیبا ترین کیک و کادو رو اون موقع ها خیلی شاد بودم اونقدر که نمی فهمیدم دور و برم داره چی میگذره دنیا چه خبره چقدر کثیفه…
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت
1:0 توسط روشنایی| |
زندگی میتونه خیلی قشنگ باشه اگه قشنگ ببینیش یه زمانی یه دوستی بهم می گفت نیمه ی پر لیوان و ببین اما من به حرفش گوش نمی کردم الانم بیخیال دردام نشدم بهشون فکر می کنم که حلشون کنم اما سعی می کنم این چند روز باقی مونده از عمرمو خوب بگذرونم با عشق. با شادی...
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت
16:36 توسط روشنایی| |
خوشحالم خیلی زیاد همون دانشگاهی که می خواستم همون رشته ای که می خواستم
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت
17:27 توسط روشنایی| |
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت
11:36 توسط روشنایی| |
یادتونه گفتم روشنایی عاشق نور شده؟
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت
18:59 توسط روشنایی| |
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت
16:15 توسط روشنایی| |
تاريكي يادش مياد اون شبايي كه براش اين ترانه رو مي خوندي تا آروم بگيره تاريكي خيلي دلتنگ اون شب هاست تاريكي همه ي اون شبا رو گريه مي كنه يك سالي مي شه كه ديگه اون شب ها واسش تكرار نمي شه
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت
22:11 توسط روشنایی| |
یکی به تاریکی می گه:
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت
15:39 توسط روشنایی| |
بروید و تنهایم بگذارید حتی از این جملات نیز بدم می آید
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت
19:24 توسط روشنایی| |

